تبليغاتX
سکوت تنهایی
دردودل های خودم_نوشته های سیاسی و اجتماعی و ادبی

وقتی کاندید شد.هر کی یه چیزی میگفت.....یکی میگفت:برو بابا ادمه این حرفا نیست...یکی دیگه:بابا طرف چه سرخوشه.........خودم وقتی مصاحبه اش را در تلویزیون دیدم پیش خودم گفتم زهی خیال باطل...کی به تو رای میده.....گذشت.نمیدونم چی شد که من در نهایت ناباوری دیدم رای اورد....فکر کنم یه عده سکته ناقصو زدند....بگذریم.نقل قول محافل فقط اون بود..از کارش تا ظاهرش...یکی از دوستام نقل قول میکرد...وقتی رفتم دندانپزشکی منشی دکترم گفت شنیدی قطعی اب شروع شده...دوستم با تعجب میگه چرا!!!!منشی میگه اخه طرف میخواد بره حمام......بگذریم.پدرم همیشه میگه از روی ظاهر افراد نمیشه قضاوت کرد...و من نکردم ..چون میخواستم فقط حقیقتو ببینم و اخره این بازی را.....به قول استاد بین المللمون ادم باید با سیاست باشه.....در عرصه بین المللی داد و فریاد و جنگ ستیزی فایده نداره....ادبیات سیاست چیز دیگریست...و حال ما بعد از 8 کنفرانس خبری ادبیات دیگری از حاج محمود دیدیم....به قول توکلی فرافکنی مطلوب رئیس جمهور نیست.....ارام صحبت کرد...در واقع تنها توجیه میکردسیاست یعنی جنگ تفکرات..برنده کسی است که حریف را دیوانه کند....یعنی قدرت تفکر را از ان بگیرد یا دچار تقلید گراییش کنند.....میدونم خیلی کارا کرده که خیلی از دولتهای دیگه نکردند....اما همیشه مشکلات اقتصادی که ملموس است مردم را از پا درمیاره مانند تورم...یه بنده خدایی یه روز به من گفت  هسته ای ای که نون و اب نمیشه....شاید خیلیها  نفت را تنها در سفره رنگین میبینند و......واین جمله را تکرار میکنند که ما نفت را بر سر سفره هایمان ندیدیم....اما من نفت را بر سر سفره های محرومین دیده ام...دیده ام انهایی را که گاه در ارزوی تکه نانی به سر میبردند و حال بهتر زندگی میکنند....سفرهای استانی یکی از بهترین کارهای دولت نهم بود...با تمام انتقادهایی که به ان میشد.....اما منکر مشکلات دیگر نیستم...تورم 15% و گرانی وحشتناک مسکن.....حرف زیاد است برای گفتن.از کت  اقای رئیس جمهور تا کلاه اقای رئیس جمهور....در باب رفتن دکتر به مکه و تراشیدن موی مبارک...که البته معلوم شد قبلا مشرف شده اند....من این را فهمیده ام و باور دارم که بیشتر مردم ما سرگرم حاشیه اند تا جایی که اصل را فراموش میکنند.در اخر باید بگویم.از طرفی لایحه حمایت از خانواده میاید با ان مفاد وحشتناکش که بیشتر لایحه حمایت از اقایان است...و بعد لایحه تساوی ارث....که البته از الان میشود رای شورای نگهبان را حدس زد...اما جای بسی خوشحالی است  باز هم.دلم نمیاد اینو نگم از یه مسافر توی تاکسی شنیدم...میگفت میدونی راز ماندگاری رئیس اداره ما چی بوده است!!!!!راننده گفت :نه....مسافر گفت:خود رئیسمون میگه.وقتی رئیس میشی ۳ تا نامه توی کشوی میزت است اولیش نوشته بر گذشتگان صلوات...دومیش میگه به زیردستات وعده و وعید زیاد بده .سومیش میگه مثل من نامه ها رو تا کن دوباره بذار سر جاش....بچه ها عیدتون مبارک

نوشته شده توسط مینا در ساعت 0:29 | لینک  | 

وقتی روح ادم خسته میشه...وقتی دیگه نمیتونه این تن جسمانی رو تحمل کنه......احتیاج به یه جایی داری که  با تمام وجود بتونی فریاد بزنی...تا شاید اروم بشی..شاید از این همه دغدغه زندگی ماشینی تسکین پیدا کنی...منم خسته بودم..خسته...اون قدر که تحمل خودم هم نداشتم چه برسد به دیگران...پس روانه شدم روانه دیاری که میدانستم دلم را ارام میکند و درمانی است بر این روح و روان در هم ریخته..بدور از هجوم مشکلات امروزه....رفتم با دلی پر از امید وبه انتظار نشستم....السلام علیک یا علی بن موسی الرضا.......از دور وقتی چشمم به گنبد طلای اش افتاد...فقط نگاه بود و نگاه..بدون قطره ای اشک...هیچ ادعیه ای ...هیچ کلامی بهتر از نگاه نبود...فقط این نگاه بود که پرده از دل غمدیده من برمیداشت و من را عیان میکرد...خدایا این مدعیان بی ادعا کیستند....کسانی که بی هیچ چشم داشتی عاشقانه رازو نیاز میکردند...و یا شاید پر از نیاز بودند و و تمنا اما دریغ از بیان...ساعتهاست در گوشه ای از صحن انقلاب نشسته ام یارای رفتن نیستم....فقط مینگرم و میشنوم...صدای زمزمه دعا....صدای مناجاتی که در محوطه حرم پخش میشود و دل را روانه دیاری دگر میکند...و دستهایی که برای رسیدن به شبکه های ضریح درازمیشود و گاهی گره میخورد...صدای نقاره خانه بلند میشود گمان میرود کسی شفا یافته است خدایا این چه صحنه غریبی است....همه نگاهها به سمت پنجره فولاد میرود.....و من تنها به اسمان زل زده ام در ان سحرگاه.....هوا سرد است...سرد..سرما به در بدنم فوذ پیدا کرده است...دستانم سر شده است اما نمیدانم چرا لذت میبرم...نمیدانم...این چه حکایتی است....پله پله تا ملاقات خدا....حکایت چوپان و موسی برای من دوباره تکرار میشود....هر کس به طریقی و به سیاقی دردل با یار گوید....نغمه های عاشقانه از هر سو به گوش میرسد.....بدنم کرخت شده است....هنوز کنجکاوانه در حال نگریستن هستم...چشمانم پی کبوتران سقاخانه میرود...دوباره این سوال در ذهنم تداعی میشود....حکمت چیست که این کبوترها از این جا نمیگریزند!!!چرا در این سوز سرما هنوز واله وار به گرد حرم میچرخند و انگاه که خسته میشوند در کنار هم سکنی میگیرند.........صحن خالی میشود....عده ای  در حال دویدن هستند...به اسمان مینگرم....برف میبارد...دوباره صدای نقاره خانه بلند میشود....این بار مطمئنم به خاطر نزول برکت است که به صدا درامده است....جوانی را میبینم یارای دویدن نیست چون یک پا بیشتر ندارد...به اهستگی قدم برمیدارد و زیر لب چیزهایی زمزمه میکند....لباسش گرم نیست این را از دندانهایش که بهم میخورد در میابم...صورت و دستانش سرخ شده است......خیس خیس شده است...خدایا این صحنه ها تنها عشق است عشق........دیگر تاب ندارم.....برای اخرین بار دوباره به گنبد طلایی زل میزنم..در برف زیباتر به نظر میرسد.....بلند میشوم.....روانه حرم میشوم............

نوشته شده توسط مینا در ساعت 11:23 | لینک  |